تبليغاتX
رهگذر

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ!چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالانشینی ست

اکنون که می بینند خوارم در امانم

دلبسته ی افلاکم و پابسته ی خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم

آن روز اگر بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست آیا می توانم؟!

فاضل نظری

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط بهاره

آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !

خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !

این جهان را گفتم :
هستی کون و مکان را گفتم :
می توانی آیا
لفظ مادر گردی ؟
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شان کم دارم !
عزت و نام و نشان کم دارم !

آن جهان را گفتم :
می توانی آیا
لحظه ای دامن مادر باشی ؟
مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم !
آنچه در سینه ی مادر بوُد آن کم دارم !

روی کردم با بحر :
گفتم او را آیا
می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه
پای تا سر ، همه مادر گردی ؟
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص و محدودم
بهر این کار بزرگ
قطره ای بیش نیم
طاقت و تاب و توان کم دارم !

صبحدم را گفتم :
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل و قند بریزد از تو ؟
لحظه ی حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
گل لبخند که روید ز لبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت !
در بهشت دگری نتوان جست !
من از آن آب حیات
من از آن لذت جان
که بود خنده ی او چشمه ی آن
من از آن محرومم
خنده ی من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده ی او
خنده ی او روح است
خنده ی او جان است
جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر
، روح و روان کم دارم

کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی ؟
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم !
قدرت شرح و بیان کم دارم !

در پی عشق شدم
تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم
دیدم او در پرش نبض سحر
دیدم او در تپش قلب چمن
دیدم او لحظه ی روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظه ی پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمه ی زیبایی
بلکه او درهمه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

 

مادرم ای بهتر از فصل بهار

مادرم روشن تر از هر چشمه سار

مادرم ای عطر ناب زندگی

مادرم ای شعله ی بخشندگی

مادرم ای حوری هفت آسمان

مادرم ای نام خوب و جاودان

مادرم ای حس خوب عاشقی

مادرم خوشتر ز عطر رازقی

مادرم ای مایه ی آرامشم

مادرم ای واژه ی آسایشم

مادرم ای جاودان در قلب من

مادرم ای صاحب این جسم و تن

مادرم می خواهمت تا فصل دور

مادرم پاینده باشی پر غرور

مادرم روزت مبارک ناز من

مادرم تنها تویی آواز من

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 توسط بهاره
 

جالب است هواپيمای جاسوسی آمريکا با اين همه

 سيستم رادار گريز و... شناسايی و شکار می‌شود ولی

 کاروان مواد مخدر وارد کشور می‌شود..

[روزنامه خراسان-ستون حرف مردم]

خانه ی سينما رو تعطيل كردين، جدايي نادر از سيمين

 افتخارآفريد...خوب بزنيد اين فدراسيون فوتبال رو هم

تعطيل كنين،شايد قهرمان جام جهاني شديم!!

 
 گروه اینترنتی شادینه - برای عضویت کلیک نمایید
پاسخ دکتر حسابی
 
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما
 
سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که
 
نمی خواهم موشک هوا کنم .
 
می خواهم در روستایمان معلم شوم .
 
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط
 
بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من
 
تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد
 
 موشک هوا کند
 
 
ﻭﻗﺘﻲ 5 ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ آﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﻳﻞ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻢ

ﻭ آﻻﺭﻡ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ
 
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻤﺐ ﺧﻨﺜﻲ ﻛﺮﺩﻡ
 
 
 
یه يخچال نو خريدم، يخچال قديميه رو گذاشتم دم در
 
روش نوشتم: رايگان! هركسي خواست، ببره.

هر روز ميومدم مي ديدم يخچال سر جاشه!
 
دو سه روز گذشت ديدم اينطوريه
 
رو يخچال نوشتم: براي فروش، 50000 تومان!
 
فردا صبحش اومدم ديدم يخچال رو دزديدن!
 
 
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود,
 
 دختر همسایه 2 بار میومد،

یه بار نذری میاورد، یه بار هم میومد واسه ظرفش،

آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت...
 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط بهاره

به نام پاکش و به پاکی نامش

سلام!

«خط قرمزی بر "به یاد آن روزها" و حرفهایی از جنس این روزها»!

تمام امروز به این فکر میکردم که گریه کن فاطمه(س) رو زمین انقدر کمه

که آسمون مدام گریه میکنه یا واقعه خیلی بزرگ و تلخ و ناگواره؟دومی که

صد در در صد اما اولی رو نمیدونم !فقط می دونم خوبه که بعضی وقتا

خودمونو به اون راه نزنیم و به کارامون فکر کنیم...!

بسم لله القلوب لک جانم برای تو..!

***********************************

اعصابم خرده از دست آدمایی که عطر حال و هوای آسمون بارونیو با دود

سیگارشون خراب می کنن

**********************************

باور کنیم مهربان است که بعد از باران و تگرگ سخت رنگین کمان را حواله ی

آسمان میکند تا قلب خورشید آروم بگیرد!

**********************************

شگفتا٬

رد پای دزد دهکدهُ ما٬ بر روی برف٬

چقدر شبیه چکمه های کدخدا ست.

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

این خط آخر است و گویی آخر خط :

اکنون هستم شاید فردا نباشم..به همین سادگی!!

( شاید به سادگی زندگی)

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط بهاره

 

 

بي‌دلی در همه احوال خدا با او بود

 او نمي‌ديدش و از دور خدايا مي‌کرد ...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 توسط بهاره
 

ما غایب و او منتظر آمدن ماست...

بهار ۹۱ هم از راه رسید پس کی میایی آقا؟

دیروز اولین جمعه ی سال جدید هم سپری شد و شما نیامدی!!!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آقا سلام گرچه بلند است جایتان

می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست

 یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد

 یک نامه از کسی که دچار شکست شد


این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است

 یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است


بعد از شما غبار به آیینه ها نشست

 شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست


پرپر شدند در دل طوفانی از بدی

 گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی

 انسان منهدم شده، قرآن زینتی


بیمارهای عشق خدا« بهتر»ین شدن
د

 جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد

 بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

در کسوت قدیمی آزادی زنان

دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست

اما هنوز تشنه نام محمد است  

در انتهای نامه خیسم سلام بر

نام بزرگوار و نجیب پیامبر

به امید ظهور یار

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نگاهم را به یادت شعر دریا می کنم هر شب                  

 دلم را بی تو با اشکم مداوا می کنم هر شب

  تو را ای مطلع آبی ترین شعر بلند عشق                         

 میان واژه های اشک پیدا می کنم هر شب

 سری دارم بلند آوازه از پیمان سر مستی                       

 که با یک جرعه یاد تو سودا می کنم هر شب

    تماشایی ترین آیینه صبح تماشایی                                

 تو را در باور عشقم تماشا می کنم هر شب

در این حال و هوای عاشقی در آسمان غم                           

  من تنها به امید تو  پر وا می کنم هر شب

  بیا یک شب به بالین من درد آشنا بنگر                              

 چگونه با دل بی طاقتم  تا  می کنم هر شب

تو را می خواهد از من ای بهار روز آدینه                          

 و من در حسرتت با دل مدارا می کنم هر شب

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اگر حجاب ظهورت حضور پست من است
دعا نما که بمیرم چرا نمی آیی؟

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

يكسال نيامدي و لبخند زدم

خود را به نبودن تو پيوند زدم

بي‌عاري و بي‌خيالي و ... مي‌دانم

يكسال گذشت و من فقط گند زدم

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

امیدوارم که امسال سال ظهور باشه انشاالله

برای ملت ایران بهترین ها رو در سال جدید آرزومندم

شاد باشید و موفق در پناه خدای بهار

سال نو مباررررررررررررررررک

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391 توسط بهاره

 

حاجیه خانم منصوره منزوی مادر شهید سید مرتضی آوینی سید شهیدان

اهل قلم و راوی روایت فتح به لقاء ا... پیوست.

مادر چشمت روشن دیدار مرتضایت و شیرینی وصال گوارای وجودت

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی از زبان خودش:


من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ

شده‌ام كه درهر سوراخش كه سر می‌كردی به یك خانواده دیگر نیز

برمی‌خوردی.

اینجانب - اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار

 سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی

در كلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در

آن سال انگلیس و فرانسه به كمك اسرائیل شتافته و به مصر حمله كردند

و بنده هم به عنوان یك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن

روز كشورهای عربی یك روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه

از آن ملت عرب است. وقتی زنگ كلاس را زدند و همه ما بچه‌ها

 سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به

كلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:

« این را كه نوشته؟» صدا از كسی درنیامد من هم ساكت ،

اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم.

ناگهان یكی از بچه‌ها بلند شد و گفت:« آقا اجازه؟ آقا، بگیم؟

این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت.

آقای مدیر هم كلی سر و صدا كرد و خلاصه اینكه: «چرا وارد

معقولات شدی؟» و در آخر گفت:« بیا دم در دفتر تا پرونده‌ات

را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت یكی از

معلمین، كار را درست كرد و من فهمیدم كه نباید وارد معقولات شد.

بعدها هم كه در عالم نوجوانی و جوانی، گهگاه حرفهای گنده گنده

 و سؤالات قلمبه سلمبه می‌كردیم معمولاً‌ به زبان‌های مختلف حالیمان

می كردند كه وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً‌ یادم است كه در حدود

 سال‌های45-50 با یكی از دوستان به منزل یك نقاش‌كه همه‌اش

از انار نقاشی می‌كشید، رفتیم. می‌گفتند از مریدهای عنقا است

 و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می‌كردیم با

یك حالت خاصی به ما می‌فهماند كه به این زودی و راحتی نمی‌شود

وارد معقولات شد. تصور نكنید كه من با زندگی به سبك و سیاق

متظاهران به روشنفكری نا آشنا هستم، خیر من از یک راه طی

 شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از

دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های

نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم

را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام.

من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام.

ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی»

هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست

گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب

فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»

... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچار

شده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم

و عمیقاً بپذیرم كه«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود،

و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید

 در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس براستی

 طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

و حالا از یك راه طی شده با شما حرف می‌زنم. دارای فوق لیسانس

معماری از دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما كاری

 را كه اكنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر

هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین كامل می‌گویم

كه تخصص حقیقی درسایه تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر.

قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگر چه با سینما آشنایی

داشتم. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است.

اگر چه چیزی – اعم از کتاب یا مقاله – به چاپ نرسانده‌ام. با شروع

 انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی،

داستان‌های كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و

تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه «حدیث نفس» باشد ننویسم و

دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم. هنر امروز متأسفانه حدیث

نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه

شمس الدین محمد حافظ شیرازی«رحمه‌الله علیه»

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و

خدا را شكر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه كه انسان می

نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است- همه هنرها اینچنین‌اند

كسی هم كه فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست- اما اگر

 انسان خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما

جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.

با شروع كار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم كه برای

خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورت‌های موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی

 برای جهاد سازندگی كشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد

 سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی كه پیش از ما

بوسیله كاركنان خود سازمان صدا وسیما تأسیس شده بود، مشغول

 به كار شدیم. یكی از دوستان ما در آن زمان «حسین هاشمی» بود

 كه فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او

نیز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود كه بیل

 را كنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها «حسین هاشمی» با آغاز

تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شیرین

اسیر شد – به همراه یکی از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطی»

 – ما با چند تن از برادران دیگر، كار را تا امروز ادامه دادیم. حقیر هیچ

كاری را مستقلا˝ انجام نداده‌ام كه بتوانم نام ببرم. در همه فیلمهایی

كه در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است سهم كوچكی نیز –

اگر خدا قبول كند – به این حقیر می‌رسد و اگر خدا قبول نكند كه هیچ.

به هر تقدیر، من فعالیت تجاری نداشته‌ام. آرشیتكت هستم! از سال

 58 و 59 تاكنون بیش از یكصد فیلم ساخته ام كه بعضی عناوین آنها

 را ذكر می كنم: مجموعه«خان گزیده‌ها»، مجموعه «شش روز در

تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقیقت»، «گمگشتگان دیار

فراموشی(بشاگرد)»، مجموعه «روایت فتح» - نزدیك به هفتاد قسمت-

و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نیز مشاور هنری و

سرپرست مونتاژ بوده‌ام. یك ترم نیز در دانشكده سینما تدریس كرده‌ام

كه چون مفاد مورد نظر من برای تدریس با طرح درس‌های دانشگاه

همخوانی نداشت از ادامه تدریس در دانشگاه صرف نظر كردم. مجموعه

مباحثی را كه برای تدریس فراهم كرده بودم با بسط و شرح و تفسیر

 بیشتر در كتابی به نام «آینه جادو» - بالخصوص در مقاله‌ای با عنوان

تأملاتی درباره‌ سینما كه نخستین بار در فصلنامه سینمایی فارابی

 به چاپ رسید – در انتشارات برگ به چاپ رسانده‌ام.
Aviny.com

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390 توسط بهاره

دانشجویی به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او

را عبادت نمی کنم.

  استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را

نخواهی دید!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 توسط بهاره
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر
لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را
پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا
بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چرا بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا
خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شمابشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی
دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط بهاره
میلاد با سعادت امام موسی کاظم(ع)مبارک
 
 
بخش اطفال

رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری
گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟...بدون وقفه میگفت: «تقی.....تقی!»
پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان آروم باش! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی صداش می کنند!!...اونم زد زیر خنده!
ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده!! 
مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "انگشت شست" اش ،بعد هم دلداری اش داد و آرومش کرد
گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟...
مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش می پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: «تقی».

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط بهاره

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

سوالات نهایی خرداد

دانلود

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اسکریپت

بازی آنلاین

Star Photo